تبليغاتX
همراه با ققنوس - تقدیم به غریبی آشنا
صمیمیت و سادگی همراه با مطالبی بدون ریا و خود پسندی در کنار نظرات دوستان فرهیخته
 تقدیم به غریبی آشنا

نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید

فغان که بخت من از خواب در نمی آید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمی آید

قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم

درخت کام و مرادم به ببر نمی آید

مگر به روی دلارای یار ما ور نی

به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

وز آن غریب بلا کش خبر نمی آید

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

ولی چه سود یکی کارگر نمی آید

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف سیاهت به سر نمی آید

زبس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقهُ زلفت بدر نمی آید

یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 
 
بالا