یکی تکه سنگی برداشت و پای لاغر سگ را نشانه گرفت.
چند لحظه بعد سنگ به پای سگ خورد و زوزهُ او به آسمان رفت.
چند خیابان آن طرفتر نوزادی چند لحظه دیر نفس کشید و کبود شد.
مادر غمگین نوزاد از درد فریاد کشید.
سارهای ترسیده از روی شاخه پریدند.
نگاه راننده ای برای یک آن به آنها دوخته شد.
همزمان ِ همسر او تکه نانی در دستش گرفته بود تا آن را قوت کبوتری سرما زده سازد.
صدای شکر کبوتر به آسمان رفت و هاله ای از نور دور راننده را گرفت و او پایش را روی ترمز گذاشت.
پنج نفر سالم ماندند تا به زندگی ادامه دهند.
صدای صلوات مسافرها به آسمان رفت ِ یکی از آنها پدر آن نوزاد بود.
ناگهان در اوج نا امیدی نوزاد کبود شده نفس کشید و به زندگی بر گشت.
مردی مهربان پای خون آلود سگ را بست و آن را سیر کرد.
موج مهر او تا ستاره ها رفت.
فرشته ها که فقط خوبی را می فهمیدند شاد شدند و چند نفس هوا را از طرف خدا به پیرمردی محتضر هدیه دادند تا او چند لحظه بیشتر زنده بماند شاید به قدر آخرین نگاه پر مهر پدری به فرزندان خویش و خواندن اشهدش.
نانهای داغ روی دستش بود و سرخوشانه به خانه می آمد.
او سگ نحیفی را دید .
سنگی را برداشت.
ولی جرقه ای در ذهن او زده شد و سنگ را بر زمین گذاشت و در عوض تکه ای نان را به کبوتری که در آسمان بود ِ نشان داد.
یا حق
|
+| نوشته شده توسط
کسری در جمعه سیزدهم مهر 1386
|