براي او مي نويسم تا هیچ وقت از دستم ناراحت نشود.
شبی پرسیدمش با بیقراری
به غیر از من کسی را دوست داری؟
میان خند هایش گفت آری!
و بعد شروع كردم به معرفی او ِ شخصيتي كه مي تونم هميشه دوستش بدارم
بدون اينكه انتظاري ازش داشته باشم و اون هم منو دوست داره .
هنوز مطمئن نبودم راهمو ادامه بدم ِ اما چيزهايي مثل باغبون مقرراتی بود
كه حتما بايد داد ميزدم ِ هر چند کسی نفهمه چرا دارم داد مي زنم !
زلالي چشمانم را كسي جز تو در نمي يابد! پاكي دستانم را جز تو كسي درك
نميكند ، من بودنم را چه كسي جز تو مي بيند ؟
اينك تو را مي خواهم تشنه تر از هميشه ، افزون تر از هر زمان و بي تاب تر
از هر گاهي آخر من دچار تو گشته ام شايد دچار سكوتي فرياد وار . در اين
شبها دنبال نشاني از تو مي گردم ! راستي تو كجايي ؟
مگر تو صدايم نزدي ؟ مرا به خويش نخواندي ؟ مي دانم اندكي دير است ولي
آمدم!
مگر يادت نيست كه چگونه مرا در ساحل غمها به آغوش كشيدي و نفست ،
نفسم را عيسي وار نمود و آن جاي پا ! جاي پاي تو بود در حاليكه من در
آغوشت بودم !
و چه استوارم بود قدمهايم وقتي تو راه رفتن را به من آموختي !
من امشب آمده ام تا تو را در قعر وجودم حس كنم ِ من آمده ام ! تو
كجايي؟؟؟؟
اينك در آستانه ي با تو بودنم ، در آستانه ي آغوش پر مهرت ...
مرا درياب درياب درياب ...
یا حق