بی تو مهتاب شبی ِ باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ِ خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو ِ درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو ِ همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه ِ محو تماشای نگاهت
یا حق
|
+| نوشته شده توسط
کسری در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
|