تبليغاتX
همراه با ققنوس - دلتنگی غروب
صمیمیت و سادگی همراه با مطالبی بدون ریا و خود پسندی در کنار نظرات دوستان فرهیخته
 دلتنگی غروب

نمی دونم چرا غروبا دلم میگیره ِ به حدی که دوست ندارم تنها باشم ِ اما کسی هم نیست تو این دلتنگی با من شریک بشه ِ آخه کمتر کسی پیدا میشه که ندای دلمو بشنو و اونو درک کنه ِ حتی ممکنه عزیزترین و نزدیکترین کس از خانوادهُ  آدم هم نتونه و یا نخوات به کوچه پس کوچه های دلگیر دلم بیات و مرا از اون بیرون بکشه.

تنهائی ِ

آره تنهائی ِ خودش میشه مونس و رفیقی وفادار ِ

میخوام موقع حرف زدنم ِ براش گریه کنم ِ اما اونم میگه : گریه برا مرد نشونهُ ضعفه ِ صبور باش  ِ چت شده مرد؟ مگه چی تو زندگیت کم داری که غصه شو میخوری؟

تازه میفهمم ِ تنهائی هم رفیق و مونس خوبی نیست ِ چون نمیذاره گریه کنم تا یه کم آروم شم.

به خودم میام ِ دور و برمو نگاه میکنم و آدمها رو میبینم که بی تفاوت نسبت به من از کنارم عبور میکنند و می روند انگار که نه انگار منو می بینند.

راه می افتم ِ تا کسی رو پیدا کنم که اونم دوست نداشته باشه تو دلتنگی غروب تنها باشه ِ اما هرچه می گردم کمتر پیدا میکنم.

ناگهان یکی صدام میزنه! چقدر صداش آشناست ِ بر میگردم ِ آره خودشه همون رفیق قدیمی ِ تنهائی ِ

به پشت شونهام زد و با لحنی مفخرانه گفت :

مرد ِ دنبال کی میگردی ؟ آخه مگه این روزا میشه  کسی رو پیدا کرد که به غیر خودش دلش برا کسه دیگری هم بسوزه؟

با تردید جوابش دادم آره میشه ِ و در ادامه گفتم :

من دوست ندارم کسی به واسطهُ دلسوزی بخوات دلشو با من همراه کنه ِ من یه دوست میخوام ِ یه دوستِ یه دوست همیشگی ِ نه فقط برا تنهائیام.

پوز خندی زد و گفت : دوست؟! و ادامه داد ِ دوست کیمیاست ِ اینروزا آدما فقط دوست دارن اسم دوست رو یدک بکشند ِ ولی هرگز روح دوستی رو به بطن خودشون راه نمیدن.

اوایل اصلا منظورشو نفهمیدم  و باز به دنبال دوست گشتم ِ هیچوقت نخواستم از در دروغ و نیرنگ وارد بشم وبا احساسات کسی بازی کنم که دوستی پیدا کرده باشم ِ ولی بیشتر اوقات چیزی بیش از این از طرف مقابل دستگیرم نشد.

متاسفانه بعضی از آقایون و خانمها آنقدر وقف زندگی و مادیات شدند که اصلا خودشونو بی نیاز از داشتن دوست میدونند.

معضل بزرگتر اینکه دوستی های میان دوهم جنس بسیار کم رنگ شده ِ مخصوصا در بین جنس مذکر و با کمال تاسف تبدیل شده به یک دوستی تفریحی ِ و اگر کسی پیدا بشه که یک دوستی معنوی و احساسی را بخوات با هم جنس خودش داشته باشه شاید هیچ گاه پیدا نکنه و اگر هم پیدا کنه ماندگار نباشه ِ همینطور که من کمتر یافتم و آن اندک شماری هم که بوجود آمد یواش یواش سرگرم زندگی شدند و رخت بر بستند و از آنها نشانی نماند جز سلامی و علیکی و گاهی هم خاطراتشون.

 ومتاسفانه وقتی از هم جنس خود تقریبا نا امید شدند ِ به دنبال دوست میان جنس مخالف خود میگردند ِ ولی کم پیدا میشه افرادی که در اینگونه روابط صادق باشند و کمیابتر اینکه کسی دوست را به خاطر دوست بخوات نه به خاطر جنسیتش!

به همین خاطر است که ارتباط زن و مرد ِ به غیر از محیط خانوادگی ِ در بین ما جا نیفتاده چه برسه به دوستی زن ومرد! واجتماع ما این را انحراف بزرگ و اینگونه دوستیها را نا سالم میدونه و تر وخشک به پای هم میسوزند. در این میان چه اندکند زنان و مردانی که در دوستیشون صادقند.

بگذریم ِ که این موضوع جایگاه فراوانی دارد برای صحبت ِ ولی از حوصلهُ ما خارج.

من صداقت و راستی را دوست دارم ولی کسی باور نمکند ِچون حس اعتماد از بین رفته است. تعریف ازخود نباشد ِ شاید به همین خاطره که هنوز دوست ماندگاری را برای خودم ندارم ِ چون صادقم و صداقت را نیافتم .

به خودم میگم ِ آخه شرایط من یه جورائیه که برا دوستی خاصه ِ و معذورم از گفتنش ِ که اگه در این میان دوست صادقی هم پیدا کنم به خاطر همین شرایط حاضر نیست مدت زیادی با من همراه باشه ِ یعنی یه نوع دوست گریزی بواسطه شرایط زندگی ِ

آه مگه میشه بی دوست زندگی کرد؟ شاید انسان بخوات چیزهائی رو با کسی مطرح کنه که شاید بنا به دلایل موجهی نشه به نزدیکترین اعضاء خانواده هم در میان گذاشت چون ممکنه آنها طور دیگری برداشت کنند که دیگه قابل جبران نباشه.

خدایا پس من نا گفته هامو به کی بگم که درکم کنه و منو متهم به هزار چیز نکنه و برام باقی بمونه؟؟؟

باز حرف رفیق دیرینه ام ِ تنهائی ِ به یادم میات که :

دوست کیمیاست

و دلتنگی غروب هنوز با من همراست و من او را دوست دارم.

یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در جمعه بیستم مهر 1386  |
 
 
بالا