تبليغاتX
همراه با ققنوس
صمیمیت و سادگی همراه با مطالبی بدون ریا و خود پسندی در کنار نظرات دوستان فرهیخته
 فریاد عشق

روزها بود که دستم به کتابت راهی نمی شد و ذهنم نیز یاریش نمی کرد، زیرا که کشتی دلم بی خیال از جزر و مد دریا لنگرش را در لنگرگاه عشق به آب انداخته و دیگر خیال حرکت ندارد.

حال نیز آمده ام که موضوعی را اعلام کنم .

آری آری آمده ام که اعتراف کنم و با صدایی بلند بگویم که عشقم را یافته ام، خیلی دیر ولی سالم و بدون کوچکترین خدشه...

ای عزیزتر از جانم حال می خواهم برای تو بنویسم و تورا به همگان معرفی کنم، توئی که دیر یافتمت...

توئی که بعد از یک عمر انتظار و جستجو در کوچه پس کوچه های  پر پیچ و خم شهر عشق زمانی یافتمت که قل و زنجیری پولادین و سخت از خطائی بزرگ به پایم زده اند و مرا پشت میلها و دیواری به اسارت کشیده اند که کسی را به راحتی یارای رهائی از آن نیست!!!

خطائی بزرگ ، خطائی بزرگ ، خطائی بزرگ...

آه و هزاران هزار افسوس از روزگاری که خود از برای خود ساختم به راحتی نوشیدن یک جرعه آب که آن را با یک اقیانوس یارای جا به جایی نیست!!!

نسیم روح بخش زندگیم ،در دادگاه زندگی پای حکمم را خودم امضا نمودم و در مدت زمانی که فرصت بود از آن تقاضای تجدید نظر کنم مات و مدهوش و باد در سر زندگیم را به دست دبیران و کاتبان و هیات منصفه سپردم ، قافل از اینکه زمان را از دست می دادم...

حالا دیگر هیچ دادگاه و محکمه و دیوانی حاضر به شنیدن سخنانم نیست.

حالا؟؟؟

انگار هنوز خوابم ، حکم اجرا شده است !!!

نوش دارو پس از مرگ سهراب می خواهم؟؟؟!!!

تقاضای جبران خسارت هم نمی توانم بکنم چرا که حکم را خود پذیرفته بودم.

نازنینم ، مهربانم ، هم زبانم ، حال که تو را یافتم باید در دل پنهان نگهت دارم و با اشکها و خون دلهایم  عاشقانه محافظتت کنم که مبادا دست روزگار گردی از نا ملایمات بر پوست ظریف و زیبایت بنشاند.

تنها آرزویم اینست ، اعلام کنم ، عشق گمشده ام را ، تاج سرم را ، مونس و همدمم را یافته ام و همه به انتخابم احسنت و تبارک بگویند.

آری قسمت من و تو اینگونه رقم خورده است.

گل یاس خوش بوی من ، به تو هیچ ایرادی روا نیست همه مشکلات از جانب من است و دیواری سخت اطرافم را احاطه کرده که گذشتن از آن بدون عبور از دروازه آن امریست دشوارو کلید دار این دروازه فردیست نا سازگاربا یک نگهبان که مرا ممنوع الملاقات به آنها سپرده اند.

مهربانم آنگاه که با دستهایت سایهای مهر و محبت را بر سرم کشیدی و با لبانت عصاره زندگی را به رگ و پوستم روانه کردی و با گرمای آغوشت گرمای زندگی را به من هدیه نمودی و خواستی که من هم طعم دلنشین زندگی را بچشم و تمامی خطرات با من بودن را به جان خریدی و از بسیاری چیزهایی که داشتی و می توانستی داشته باشی به خاطر من گذشتی دریافتم که نیمه گمشده ام را امید زندگیم را یافته ام...

هر چند خیلی دیر...

فریاد می زنم آرام نخواهم نشست تا دست روزگار یکبار دیگر آنطور که خودش می خواهد صفحات زندگیم را ورق بزند

 تا آخرین دم ایستاده ام و از عشقم ، ایمانم ، روحم ، روانم ، دفاع می کنم و فریاد میزنم که :

 دوستت دارم

و تا آخر عمر مهرو محبتم را فرش زیر پایت و قلبم را خانه و منزلگاهت و همه وجودم را اساس زندگیت و روحم را برای مخارجت خواهم گذاشت و هیچگاه ترکت نخواهم کرد...

آمده ام تا منیت را تبدیل به ما کنم .

آمده ام تا با هم برویم نه جدا از هم...

در پایان حال خوشی دارم ، چون که تو را دارم

اشک ریزان مینگارم

نازنینم دوستت دارم

یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در دوشنبه بیستم خرداد 1387  |
 برای او که دوستش دارم

براي او مي نويسم  تا هیچ وقت از دستم ناراحت نشود.

شبی پرسیدمش با بیقراری

به غیر از من کسی را دوست داری؟

میان خند هایش گفت آری!

و بعد شروع كردم به معرفی او ِ شخصيتي كه مي تونم هميشه دوستش بدارم

بدون اينكه انتظاري ازش داشته باشم و اون هم منو دوست داره .

هنوز مطمئن نبودم  راهمو ادامه بدم  ِ اما چيزهايي مثل باغبون مقرراتی  بود

كه حتما بايد داد ميزدم  ِ هر چند کسی نفهمه چرا دارم داد مي زنم !

زلالي چشمانم را كسي جز تو در نمي يابد! پاكي دستانم را جز تو كسي درك  

نميكند ، من بودنم را چه  كسي جز تو مي بيند ؟

اينك تو را مي خواهم تشنه تر از هميشه ، افزون تر از هر زمان و بي تاب تر

از هر گاهي آخر من دچار تو گشته ام شايد دچار  سكوتي فرياد وار . در اين

شبها دنبال نشاني از تو مي گردم ! راستي تو كجايي ؟

مگر تو صدايم نزدي ؟ مرا به خويش نخواندي ؟ مي دانم اندكي دير است ولي

 آمدم!

 مگر يادت نيست كه چگونه مرا در ساحل غمها به آغوش كشيدي و نفست ،

 نفسم را عيسي  وار نمود و آن جاي پا ! جاي پاي تو بود در حاليكه من در

 آغوشت بودم !

 و چه استوارم بود قدمهايم وقتي تو راه رفتن را به من آموختي !

 من امشب آمده ام تا تو را در قعر وجودم حس كنم  ِ من آمده ام ! تو

 كجايي؟؟؟؟

 اينك در آستانه ي با تو بودنم ، در آستانه ي آغوش پر مهرت ...

 مرا درياب درياب درياب ...

 یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در یکشنبه هجدهم آذر 1386  |
 تقدیم به توئی که نمیشناختمت

من تمام قصه هام  قصهُ توست

اگر غمگینه اون از غصهُ توست

یک دفعه مثل یک آهو توی صحراها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گلهُ گرگ و ندیدی

دل نبود توی دلم تورا گرگها نبینند

اونها با دندان تیز به کمینت نشینند

الهی من فدای تو چکار کنم برای تو

اگر تو این بیابانها خاری بره به پای تو

یک دفعه مثل پرنده قفس عشق و شکستی

پر زدی تو آسمانها رفتی اون دورها نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغها

غروبها که تاریکه نریزن سرت کلاغها

نخورد سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت

من تمام قصه هام  قصهُ توست

اگر غمگینه اون از غصهُ توست

یک دفعه مثل یک گل رفتی تو دست خزان

سیل باران و تگرگ میامد از آسمون

بردمت تو گلخانه که نریزد روی سرت

که یک وقت خیس نشه یخ کند بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ نریزد از تو یک برگ

من تمام قصه هام  قصهُ توست

یک دفعه مثل یک شمع داشتی خاموش میشدی

اگر پروانه نبود تو فراموش میشدی

آره پروانه شدم که پرهام سوخته شه

تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزد پر و بالم که راهت بشه خیالم

دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگاهت

اگر دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

اینقدر میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم

یا حق 

|+| نوشته شده توسط کسری در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 تفعلی می زنیم به حافظ شاید جواب سر گشتگی دلمون باشه

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینهُ من خوابت هست

عاشقی را که چنین بادهُ شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آنچه او ریخت به پیمانهُ ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است و گر از بادهُ مست

خندهُ جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبهُ حافظ بشکست

یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  |
 تقدیم به تنها دوست زندگیم

بی تو مهتاب شبی ِ باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ِ خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو ِ درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو ِ همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه ِ محو تماشای نگاهت

یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  |
 عید سعید فطر مبارک

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

 

عید سعید فطر بر تمامی مشتاقان حریم کبریائی مبارک باد

خدایا در این روز عزیز از تو میخوام که ظهور آقامون صاحب الزمانو نزدیک کنی و تمامی مریضان را شفا دهی و اسیران را رها سازی و قلبامونو مملو از عشق به اهلبیت عصمت و طهارت سازی که اونا تو این آشفته بازار زندگی دستمونو بگیرند که همیشه سر بلند باشیم

آمین یا رب العالمین

یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در شنبه بیست و یکم مهر 1386  |
 دلتنگی غروب

نمی دونم چرا غروبا دلم میگیره ِ به حدی که دوست ندارم تنها باشم ِ اما کسی هم نیست تو این دلتنگی با من شریک بشه ِ آخه کمتر کسی پیدا میشه که ندای دلمو بشنو و اونو درک کنه ِ حتی ممکنه عزیزترین و نزدیکترین کس از خانوادهُ  آدم هم نتونه و یا نخوات به کوچه پس کوچه های دلگیر دلم بیات و مرا از اون بیرون بکشه.

تنهائی ِ

آره تنهائی ِ خودش میشه مونس و رفیقی وفادار ِ

میخوام موقع حرف زدنم ِ براش گریه کنم ِ اما اونم میگه : گریه برا مرد نشونهُ ضعفه ِ صبور باش  ِ چت شده مرد؟ مگه چی تو زندگیت کم داری که غصه شو میخوری؟

تازه میفهمم ِ تنهائی هم رفیق و مونس خوبی نیست ِ چون نمیذاره گریه کنم تا یه کم آروم شم.

به خودم میام ِ دور و برمو نگاه میکنم و آدمها رو میبینم که بی تفاوت نسبت به من از کنارم عبور میکنند و می روند انگار که نه انگار منو می بینند.

راه می افتم ِ تا کسی رو پیدا کنم که اونم دوست نداشته باشه تو دلتنگی غروب تنها باشه ِ اما هرچه می گردم کمتر پیدا میکنم.

ناگهان یکی صدام میزنه! چقدر صداش آشناست ِ بر میگردم ِ آره خودشه همون رفیق قدیمی ِ تنهائی ِ

به پشت شونهام زد و با لحنی مفخرانه گفت :

مرد ِ دنبال کی میگردی ؟ آخه مگه این روزا میشه  کسی رو پیدا کرد که به غیر خودش دلش برا کسه دیگری هم بسوزه؟

با تردید جوابش دادم آره میشه ِ و در ادامه گفتم :

من دوست ندارم کسی به واسطهُ دلسوزی بخوات دلشو با من همراه کنه ِ من یه دوست میخوام ِ یه دوستِ یه دوست همیشگی ِ نه فقط برا تنهائیام.

پوز خندی زد و گفت : دوست؟! و ادامه داد ِ دوست کیمیاست ِ اینروزا آدما فقط دوست دارن اسم دوست رو یدک بکشند ِ ولی هرگز روح دوستی رو به بطن خودشون راه نمیدن.

اوایل اصلا منظورشو نفهمیدم  و باز به دنبال دوست گشتم ِ هیچوقت نخواستم از در دروغ و نیرنگ وارد بشم وبا احساسات کسی بازی کنم که دوستی پیدا کرده باشم ِ ولی بیشتر اوقات چیزی بیش از این از طرف مقابل دستگیرم نشد.

متاسفانه بعضی از آقایون و خانمها آنقدر وقف زندگی و مادیات شدند که اصلا خودشونو بی نیاز از داشتن دوست میدونند.

معضل بزرگتر اینکه دوستی های میان دوهم جنس بسیار کم رنگ شده ِ مخصوصا در بین جنس مذکر و با کمال تاسف تبدیل شده به یک دوستی تفریحی ِ و اگر کسی پیدا بشه که یک دوستی معنوی و احساسی را بخوات با هم جنس خودش داشته باشه شاید هیچ گاه پیدا نکنه و اگر هم پیدا کنه ماندگار نباشه ِ همینطور که من کمتر یافتم و آن اندک شماری هم که بوجود آمد یواش یواش سرگرم زندگی شدند و رخت بر بستند و از آنها نشانی نماند جز سلامی و علیکی و گاهی هم خاطراتشون.

 ومتاسفانه وقتی از هم جنس خود تقریبا نا امید شدند ِ به دنبال دوست میان جنس مخالف خود میگردند ِ ولی کم پیدا میشه افرادی که در اینگونه روابط صادق باشند و کمیابتر اینکه کسی دوست را به خاطر دوست بخوات نه به خاطر جنسیتش!

به همین خاطر است که ارتباط زن و مرد ِ به غیر از محیط خانوادگی ِ در بین ما جا نیفتاده چه برسه به دوستی زن ومرد! واجتماع ما این را انحراف بزرگ و اینگونه دوستیها را نا سالم میدونه و تر وخشک به پای هم میسوزند. در این میان چه اندکند زنان و مردانی که در دوستیشون صادقند.

بگذریم ِ که این موضوع جایگاه فراوانی دارد برای صحبت ِ ولی از حوصلهُ ما خارج.

من صداقت و راستی را دوست دارم ولی کسی باور نمکند ِچون حس اعتماد از بین رفته است. تعریف ازخود نباشد ِ شاید به همین خاطره که هنوز دوست ماندگاری را برای خودم ندارم ِ چون صادقم و صداقت را نیافتم .

به خودم میگم ِ آخه شرایط من یه جورائیه که برا دوستی خاصه ِ و معذورم از گفتنش ِ که اگه در این میان دوست صادقی هم پیدا کنم به خاطر همین شرایط حاضر نیست مدت زیادی با من همراه باشه ِ یعنی یه نوع دوست گریزی بواسطه شرایط زندگی ِ

آه مگه میشه بی دوست زندگی کرد؟ شاید انسان بخوات چیزهائی رو با کسی مطرح کنه که شاید بنا به دلایل موجهی نشه به نزدیکترین اعضاء خانواده هم در میان گذاشت چون ممکنه آنها طور دیگری برداشت کنند که دیگه قابل جبران نباشه.

خدایا پس من نا گفته هامو به کی بگم که درکم کنه و منو متهم به هزار چیز نکنه و برام باقی بمونه؟؟؟

باز حرف رفیق دیرینه ام ِ تنهائی ِ به یادم میات که :

دوست کیمیاست

و دلتنگی غروب هنوز با من همراست و من او را دوست دارم.

یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در جمعه بیستم مهر 1386  |
 اعتراف

خدایا امشب اومدم اعتراف کنم

خدایا اونقدر منو در چشم مردم خوب نشان دادی که خودم نیز باورم شده!

خدایا اونقدر بدیهای منو پوشش دادی و آبرومو نریختی که جرات کردم اینقدر بد باشم

خدایا تو باعث شدی که من اونقدر بد بشم که حالا دیگه خودتو هم فراموش کنم

خدایا.................

خدایا.................

خدایا.................

هر چند از دست خود دلگیرم اما

احساس دلتنگی در این شبها نکردم

چون من تورو فراموش کردم اما تو که هیچوقت منو فراموش نمی کنی!

یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در چهارشنبه هجدهم مهر 1386  |
 دوست عامل ترقی یا واژگونی؟

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

 

انسانها موجوداتی هستند آرمان طلب و  جویای نام به گونه ای که هر فرد دارای ضمیر پنهانی است که از همان بدو تولد به دنبال ارتقاء و کشف محیط اطراف خود می باشد.

اگر چه انسانها در ابتدا و تا حدودی ازگذر عمرشان سر گرم رشد جسمیشان هستند ولی این موضوع با رشد فکر به عامل مهمی به نام شخصیت تبدیل می گردد به گونه ای که همگام با رشد جسمی ِ رشد فکری و شخصیتی پا به عرصه می گذارد.

در این حالات است که انسان از خود و اطراف خود پا پیش گذاشته و به دنبال زندگی می رود  ِ فراتر از آنچه تا حال در آن می زیسته ِ و به دنبال کسی یا چیزی خواهد گشت که بتواند او را در این مهم همراه باشد.

دوست ِ اولین عنصری است که بعد از خانواده می تواند تاثیرهای فراوانی در رشد فکری و شخصیتی یک فرد ایفا کند ِ  تا  آنجا که فردی را از زمین به آسمان یا بر عکس از آسمان به زمین خواهد کشید.

البته از این موضوع نمی توان به سادگی گذشت که اگر فردی دارای سرشتی پاک و به قول عامیانه شیر پاک خورده باشد به سادگی به دام نا رفیقان به ظاهر رفیق  نخواهد افتاد و تا حدودی  این پاکی از قصد لغزش وی جلو گیری خواهد کرد و  این ذهنیت شکل خواهد گرفت که

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمائی وطنم

بعضی معتقدند که انسانهای پاک به ندرت به دام خواهند افتاد و تا حد زیادی این موضوع  صدق می کند.

ولی اگر فردی انسانیت خویش را فراموش کرد و چشم خود را از واقعیات فرو بست ِ  در صحنهُ کارزار به بیراهه خواهد رفت و روز به روز از مسیر الهی که همان کمال است دور و به مسیر شیطانی نزدیکتر می شود به گونه ای که نایب شیطان می شود در زمین.

و آنجاست  که دوستی و یافتن دوستی مناسب به یک رویا و آرزو تبدیل خواهد شد به گونه ای که به آسانی نمی توان به اشخاص به عنوان دوست و همراه نگریست و اگر به ظاهر با کسانی همراه شد که فقط نام دوست را به یدک می کشند ِ در آخر به همان نتیجه ای دست خواهیم یافت که مولوی به زیبائی آن را به نظم  در آورده است و در ابتدای همین متن به آن اشاره شد.

پس اطرافیانمان را خوب بشناسیم بعد به آنها لغب دوست اعطا کنیم تا درمانده نشویم.  انشا الله.

یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در دوشنبه شانزدهم مهر 1386  |
 تقدیم به غریبی آشنا

نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید

فغان که بخت من از خواب در نمی آید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمی آید

قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم

درخت کام و مرادم به ببر نمی آید

مگر به روی دلارای یار ما ور نی

به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

وز آن غریب بلا کش خبر نمی آید

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

ولی چه سود یکی کارگر نمی آید

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف سیاهت به سر نمی آید

زبس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقهُ زلفت بدر نمی آید

یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 از هر دست که بدهی از همان دست پس می گیری

یکی تکه سنگی برداشت و پای لاغر سگ را نشانه گرفت.

چند لحظه بعد سنگ به پای سگ خورد و زوزهُ او به آسمان رفت.

چند خیابان آن طرفتر نوزادی چند لحظه دیر نفس کشید و کبود شد.

مادر غمگین نوزاد از درد فریاد کشید.

سارهای ترسیده از روی شاخه پریدند.

نگاه راننده ای برای یک آن به آنها دوخته شد.

همزمان ِ همسر او تکه نانی در دستش گرفته بود تا آن را قوت کبوتری سرما زده سازد.

صدای شکر کبوتر به آسمان رفت و هاله ای از نور دور راننده را گرفت و او پایش را روی ترمز گذاشت.

پنج نفر سالم ماندند تا به زندگی ادامه دهند.

صدای صلوات مسافرها به آسمان رفت ِ یکی از آنها پدر آن نوزاد بود.

ناگهان در اوج نا امیدی نوزاد کبود شده نفس کشید و به زندگی بر گشت.

مردی مهربان پای خون آلود سگ را بست و آن را سیر کرد.

موج مهر او تا ستاره ها رفت.

فرشته ها که فقط خوبی را می فهمیدند شاد شدند و چند نفس هوا را از طرف خدا به پیرمردی محتضر هدیه دادند تا او چند لحظه بیشتر زنده بماند شاید به قدر آخرین نگاه پر مهر پدری به فرزندان خویش و خواندن اشهدش.

نانهای داغ روی دستش بود و سرخوشانه به خانه می آمد.

او سگ نحیفی را دید .

سنگی را برداشت.

ولی جرقه ای در ذهن او زده شد و سنگ را بر زمین گذاشت و در عوض تکه ای نان را به کبوتری که در آسمان بود ِ نشان داد.

یا حق
|+| نوشته شده توسط کسری در جمعه سیزدهم مهر 1386  |
 عادت و وابستگی و نقش آن در زندگی

وقتی در زندگیمون به این دو واژه بر می خوریم در نگاه اول شاید هر کسی فکر کند که جزء لاینفک یکدیگرند.

ولی با نگاهی دقیقتر خواهیم دید که این دو مقوله هائی هستند جدا از یکدیگر و هر کدام با مفهومی کاملا مجزا.

به نظر من وابستگی قائم بر شخص است و عادت قائم بر شیء ِ پس ایندو را نمی توان در یک جا و به یک معنا به کار برد.

وابستگی فراتر از عادت است. عادت چیزی است که در زندگی روزمره انسان مرتبا تکرار می شود و کم کم می بینیم در زندگیمون جایگاهی خاص پیدا کرده است.

به طور مثال ما مدتی برای تفریح و سرگرمی هر روز عصر از منزل خارج شده و با هدف یا بی هدف چند ساعتی در خیابانها سر می کنیم و مجددا به منزل باز می گردیم ِ این عمل اگر مدتی پشت سر هم تکرار شود برای ما ایجاد یک عادت میکند و اگر یک روز بنا به هر دلیلی متوقف شود انگار که گم کرده ای داریم و همان روز کلافه ایم ِ این موضوع ممکنه برای هر کسی پیش آمد کرده باشد.

این وابستگی نیست بلکه عادت است و اگر چند روز تکرار نشود به کلی از ذهن پاک خواهد شد و زندگی روال عادی خودشو پیش می گیرد.

در اینجا این جرات را به خودم می دهم که بگویم درجه آخر عادت اعتیاد است و ممکن است نسبت به هر چیزی به وجود بیاید و می توان گفت که عادت به جسم و مادیات است نه به روح و معنویات.

البته من منکر این موضوع نیستم که جسم و مادیات با روح و معنویات رابطه مستقیم و نزدیک دارند ِ ولی در کل مجزاست و می توان به راحتی آن را کنترل کرد.

در مقابل عادت ِ وابستگی روحی و معنویست و عدم تکرار نمی تواند آن چیز را که در نهاد انسان است و خودمانیتر بگویم در دل نقش بسته است ِ بر طرف کند. چون با احساسات انسانی همراه است .

شاید در ادامه بتوان درجه آخر وابستگی را عشق نامید. به طور مثال علاقه درونی و غیر آموخته ُ دختر به پدرش یک نوع وابستگی به شمار میرود که یک رابطهُ روحی و روانی عمیق میباشد. به طوری که می توان دختر را عاشق پدر نامید و حتی اگر خدائی ناکرده پدر عمرش را از دست بدهد برای دختر هنوز زنده است و با وی زنگی میکند. در اینجا شاید بپرسید چرا من دختر و پدر را مثال زدم و نگفتم پدر و فرزند! چون بعضی از روانشناسان معتقدند پدر اولین عشق دخترش است .

وابستگی بر خلاف عادت هیچگاه از یاد نمیرود چون در دل نقش بسته است. و هر چیز بر دل نشست به آسانی از آن خارج نمی شود.

در اینجا فرق وابستگی و عادت به خوبی مشخص شد و نتیجه اینکه عادت مساوی است با اعتیاد و وابستگی مساوی است با عشق ِ و در مورد اول بهتر است که به چیز یا کسی عادت نکنیم که اگر روزی نبود ِ برایمان مشکل ساز نباشد و در مورد دوم مواظب باشیم که به چه کسی وابسته می شویم ِ اگر خواستیم وابسته شویم اول خوب بشناسیم تا خدائی نا کرده نا کام با احساساتمان بازی نشود.

یا حق

|+| نوشته شده توسط کسری در جمعه سیزدهم مهر 1386  |
 موفقیت با شماست

تقریبا هر اتفاقی که بیفتد در دستان شماست. سرنوشت شما تا حدود زیادی در اختیار و کنترل شماست. شما با انتخابها و تصمیم هایتان آینده خود را می سازید.آنچه به دست می آورید ِ  نتیجه کار شماست. شما با اعمال روزانه و سالانه سر نوشت خودتان را رقم می زنید. پیتر دروکر ِ استاد بزرگ مدیریت ِ می گوید: بهترین راه پیشبینی آینده خلق آن است.

همه می خواهند شاد ِ سعادتمند ِ سالم ِ پر آوازه و در کارشان موفق باشند. اما تنها راهی که می توانید به همه خواسته های خود برسید این است که آینده خود را خلق کنید و خبر خوش این است که هرگز به اندازه امروز فرصت مناسب برای تحقق رویاها و رسیدن به خواسته هایتان وجود نداشته است. هدف اصلی شما در زندگی باید این باشد که از آنچه دنیا به شما ارزانی می کند به بهترین شکل استفاده نمایید تا موفق شوید.

هدف اصلی شما باید احتمال اینکه شما فرد موفقی هستید را افزایش دهد و این تا حدود زیادی در عهده و اختیار شماست. بعضی مواقع دلیل سر در گمی  درباره علت موفقیت یا شکست این است که اغلب اشخاص تفاوت میان شانس و بخت واقبال را از هم تمیز نمی دهند. شانس چیزی است که نتیجه به طور کامل به دور از اختیار فرد است. اما بخت و اقبال موضوعی  به طور کلی متفاوت از شانس است. هرگاه به کسی بر می خورید که موفقیت بزرگی به دست آورده است ِ شما نتایج حوادث فراوانی را مشاهده می کنید که در گذشته اتفاق افتاده اند ِ تا در لحظه حال به نتیجه ای منتهی شود. آری شخص خوش اقبال کارهای زیادی انجام داده که سبب دستیابی او به هدفهایش شده است.

پس برای هدفمان بکوشیم تا موفق شویم.

یا حق
|+| نوشته شده توسط کسری در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 تقدیم به بهترین دوست و همراه همیشگی من ....

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

به تو ِ به تو آری به تو یعنی به همان منظر نور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان سایه همان  وهم همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل از زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دلارائی تو

به صبوری به تماشا به شکیبائی تو

به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است مونس جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است

یک نفر ساده ِ چنان ساده که از سادگیش

می توان یک شبه ِ پی برد به دلدادگیش

یک نفر سبز ِ چنان سبز که از سر سبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق  دیدار من است

آی ! بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثهُ هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی است؟

به گمانم که توئی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش

آری آن سایه که شب مونس جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشا گه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه توئی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه توئی

|+| نوشته شده توسط کسری در چهارشنبه یازدهم مهر 1386  |
 قطعه ای زیبا از شاعری عاشق در سوگ مولا علی
 

اون آقائی که شبا رد میشد از کوچهُ ما کیسه به دوش کو؟
 
رد پای پر خراش بی خروش کو؟ اون آقای خرقه پوش کو؟
 
کجاست اون آقا که پیله های دستاش مرحم دلای ما بود؟
 
نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود
 
میشه یک بار دیگه سر بزنه به خونهُ ما؟
 
بگیره نشونی از غربت بی نشونهُ ما؟
 
موهای آقا سپیده ِ جونا کیسرو از آقا بگیرین
 
قامت آقا خمیده ِ جونا کیسرو از آقا بگیرین
 
جونا آقا بشین ِ زنده کنین رسم جون مردیرو امشب
 
یتیما منتظرن ِ زنده کنیم شیوهُ شب گردیرو امشب
 
یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن
 
گوش به زنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن
 
موهای آقا سپیده ِ جونا کیسرو از آقا بگیرین
 
قامت آقا خمیده ِ جونا کیسرو از آقا بگیرین
 
حیدر کرار نیم  ِ خانه نشینم ولی
 
جان به فدای جگر سوخته ات یا علی
 
دستای پینه بستهُ علی به همراه منه
 
خونه نشینی علی آتیش به جونم میزنه
 
تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علیه
 
قافیه تنگ دلم از دل تنگ علیه
 
تو کوچه های غربتم نشونی از مولا میدن
 
اهل محل سلاممو جواب سر بالا میدن
 
به من میگن علی کیه؟
 
علی امام عاشقاست
 
به من میگن علی چیه؟
 
داغ دل شقایقاست
 
توی نجف یه خونه بود که دیواراش کاهگلی بود
 
اسم  صحاب اون خونه مولای مردا علی بود
 
نصف شبا بلند میشد ِ یه کیسه داشت که بر می داشت
 
خرما و نون و خوردنی  ِ هر چی که داشت تو اون میذاشت
 
راهی کوچه ها میشد تا یتیمارو سیر کنه
 
تا سفرهُ خالیشونو پر از نون و پنیر کنه
 
شب تا سحر پرسه می زد پس کوچه های کوفرو
 
تا پرز بارون بکنه باغهای بی شکوفرو
 
عبادت علی مگه میتونه غیر از این باشه؟
 
باید مثه علی بشه هرکی که اهل دین باشه
 
بعد علی کی میتونه محرم راز من بشه؟
 
درد دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من بشه؟
                                                   مرحوم آقاسی
|+| نوشته شده توسط کسری در سه شنبه دهم مهر 1386  |
 درد دلی با خدا
 الهی
 
از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام ِ از انس و جن شرمنده ام ِ
 
حتی از روی شیطان شرمنده ام ِ که همه در کار خود استوارند و این
 
سست عهد ناپایدار.
 
الهی
 
این روزگار طوفانی تر از طوفان نوح است و قرآن کشتی نجات ِ خوشا
 
به حال اصحاب السفینه.
 
الهی
 
آنکه دنبال درک مقام است غافل است که مقام در ترک مقام است.
 
الهی 
 
 خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند که پیری خود شکستگی
 
است.
 
الهی
 
با ستاری و غفرانت ِ جزا خواستن کفرانست.
 
الهی 
 
 تا کنون می گفتم جهان را برای ما آفریدی ِ اکنون فهمیدم که خودت
 
هم برای مائی.
 
الهی
 
شنیدم که فرمودی چه کنم با مشتی خاک مگر بیامرزم.
 
الهی
 
اگر از من پرسند کیستی چه گویم؟
 
الهی 
 
 چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم؟
 
الهی 
 
 کدام بی شرمی از این بیشتر که بنده در حضور مولایش بی ادبی
 
کند...
|+| نوشته شده توسط کسری در سه شنبه دهم مهر 1386  |
 
 
بالا